تبليغاتX
باز آلونک

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی رو همه چی خط بکشی
حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی
خیلی چیزا رو میشکونی تا دل اون رو نشکونی
حاضری بگذری از..............

اما ..............................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

می دونی طاقت جدایی  رو ندارم

با تو من مثل بهارم

می خوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

می خوام اسمت رو همنفس بذارم

از تو بگم در سایه سارم

هر جا بری من دوستت می دارم

از عاشق های این دیارم

به یاد شب های زیر بارون

که خیس می شد همه سر و پامون

شب ها همش من خواب تو را می بینم

بین هفت آسمون رو زمینم

می دونی طاقت  جدایی رو  ندارم

به خدا  طاقت ندارم ..................

می دونی طاقت جدایی  رو ندارم

با تو من مثل بهارم

می خوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

می خوام اسمت رو همنفس بذارم

از تو بگم در سایه سارم

هر جا بری من دوستت می دارم

از عاشق های این دیارم

به یاد شب های زیر بارون

که خیس می شد همه سر و پامون

شب ها همش من خواب تو را می بینم

بین هفت آسمون رو زمینم

می دونی طاقت  جدایی رو  ندارم

به خدا  طاقت ندارم ..................

می دونی طاقت جدایی  رو ندارم

با تو من مثل بهارم

می خوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

می خوام اسمت رو همنفس بذارم

از تو بگم در سایه سارم

هر جا بری من دوستت می دارم

از عاشق های این دیارم

به یاد شب های زیر بارون

که خیس می شد همه سر و پامون

شب ها همش من خواب تو را می بینم

بین هفت آسمون رو زمینم

می دونی طاقت  جدایی رو  ندارم

به خدا  طاقت ندارم ..................

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

قسم به پرستشم و

دوست دارم

قسم به تنها کسی که در دنیا دارم و

دوست دارم

قسم به آخرین نگاهت و

دوست دارم

قسم به آخرین امیدت و

دوست دارم

قسم به آخرین پیامت و

دوست دارم

قسم به آخرین قرارت که

                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت

رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

 

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

 

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از

 سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی

 حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب

  یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد

                              مرا رها مکن            

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

 

 

خسته شدم از بس چشم به در دوختم

 نامه هام نداي دوست داشتنت رو ميدند

از بس اسمتو صدا کردمديواره اسمتو بلد شدند

از بس گريه کردم اشکي براي چشمام نمونده

از بس داد زدم صدام گرفته تو رو روز و شب صدا

 مي کنم شايد روزي ببينمت شايد روزي حست

 کنم شايد بتونم ببوسمت

شايد روزي برات بميرم

دوستت دارم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  | 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افشار  |